X
تبلیغات
LilySlim - Personal pictureLilySlim Weight loss tickers هیکل تراش
به امیدخدابایدیه ساعت دیگه برم کارهای فارغ التحصیلی رو انجام بدم..۳ هفته ایی میشه  مدارکش حاضره و این تاریخ به من و دوستم وقت دادن..دعا کنیدامروز همه کارم انجام بشه و نیفته به یه روز دیگه که واقعا حسش نیست تا دانشگاه بریم برای یکی دومورد..حتی کارهای بانکیشم انجام دادم و تمبرم خریدم..عکسمم دیروز رفتم گرفتم که امروز علاف نشم..

با گرفتن این مدرک یه قدم دیگه به اون آزمون بزرگه نزدیک میشم..

کفش آهنین به پامیکنم و میرم تو دل کارهای امروز..

 به دوستمم گفتم ماشین نیاره..سعی میکنم تا اونجایی که بتونم مسیرها رو پیاده برم..

برای همگی شما روز خوب و خوشی رو آرزو میکنم..

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 5:37 | نگارنده : باران |
بالاخره روز موعودفرا رسید.."روز سنگ بنا گذاشتن"..هر کسی هر کاری  امروز شروع کنه علم ستاره شناسی میگه یحتمل با موفقیت روبرو خواهد شد..برای همه شما و آرزوهای کوچک و بزرگتون که تو این روز سنگ بناشو میذارید و درراهش تلاش میکنید دعا میکنم  در کمال آرامش و سلامت برسید ..بالاخص کاهش وزنتون که امیدوارم تا همیشه و همیشه دایمی باشه.. دلم میخواد روزی برسه که دیگه نگرون خوردن یه تیکه شکلات یا یه چیز پرکالری نباشیم..

دوستان..دوستان خوب من..منم امروز کنار شما و همین جا اعلام میکنم دارم میرم به راهی که دیگه بازگشتی برای چاقی وجود نخواهد داشت..برای همیشه با یه اردنگی جانانه شوتشون کنیم بیرون..بیایید همه باهم امروز پیمان ببندیم تا آخرش بریم..یکبار برای همیشه..که دیگه آخرین سال چاقیمون باشه..که دیگه هیچ وقت غصه عکسهایی  گرفته شده ایی که باید باشه و ثبت گذر عمرمونو با لذت ببینیم ..هر بار که رفتیم جلوی آیینه نگیم این چاقی که داریم میبینیم کیه..شاید باورتون نشه اما من قبل از شروع رژیمم وقتی خودمو تو  آیینه نگاه میکردم دلم برای بارانی که درونم بودو باغم از دریچه چشمانم منونگاه میکرد میسوخت..اینکه چهره درون آیینه واقعی نبود و یکی دیگه تسخیرش کرده بودو بهم زبون درازی میکرد..ازامروز میخوام اون باران درونم رو نجات بدم..با اراده ام بهش سلامتی وزیبایی هدیه بدم..من این هیکل رو از امروز خواهم تراشید..خورد خورد و کیلو کیلو..

"درون من فرد خوش هیکلی است به انتظار نمایان شدن"..این فرد میتونه هر کدوم از شمایی باشه که دارین این پست رو میخونید..بیاید همه باهم درکنار هم از شرکیلوهایی که اسیرمون کردن خلاص بشیم..نگاههای مردم حق نداره بعد ازین به چشم بی اراده به ما نگاه کنه ..ما باید تو جمع بدرخشیم..

اکثر آدمهای چاق صورتهای زیبایی دارن که با این چاقی اون زیباییه  تحت شعاع  قرار گرفته..همه باهم همین جا..همین روز قرارمیذاریم بهترین بشیم..

امروز درکارنامه  زندگی من روز درخشانی خواهد بود..چون روزیست که تصمیمات بزرگی رو از مرحله فکر به اجرا درآوردم..جاییه بین درجه یک بودن و دو بودن..بین زیبا بودن و نازیبا بودن..بین سلامت بودن و بیمار بودن..و خیلی چیزهای دیگه..

ازین به بعد سبک زندگی خواهیم کرد..از شر این کیلوهای اضافه برای همیشه و همیشه خلاص خواهیم شد..مامیتونیم..از انرژی نهفته شده درین روز کمک میگیریم  اونی بشیم که آرزومونه و لیاقتشو داریم..

چرا بدن ما باید گورستان غذاهای پرکالری باشه؟؟چرا بایداین بدن نازنین ما مهمون خونه انواع و اقسام بیماریها باشه که هرلحظه کارت دعوتی برای یک مهمون جدید صادر میکنه..واقعا چرا باید ما زحمت حمل این همه بار اضافی رو هر روزو هر روز بکشیم..درسته عادت شده اما اگه ۵ کیلو اضافه وزن دارید یا ۱۰ کیلو یاهر چی همون مقدار میوه یا هر چیزهم وزنش رو بلند کنید..یه ساعت باهاش راه برید..بعدش ولش کنید..چقدر احساس سبکی میکنید؟؟مثل وقتهایی که میرید خریدیاتره بار و کسی نیست کمکتون باشه چقدربه راحتی بعدش و خلاصی ازون وزن فکر میکنید؟؟سبکی بدنمونم درست همون حس و حال رو داره..با این تفاوت که ما کم کم چاق شدیم و سنگینی این بار رو به وضوح درک نمیکنیم که هر روز داریم چه مشقتی رو تحمل میکنیم..که وقتی سنگینیه میزنه به کمرو پاوسایر نقاط تازه میفهمیم چی به چیه..

هدف دومی که من دراین روز برای خودم گذاشتم و شروعش از امروزه آماده شدن برای آزمون بزرگمه که ۸ ماه دیگه است..برخلاف افراد دیگه توکلم به خداست و چند تا دونه کتاب فقط..میخوام به همه ثابت کنم وقتی کلاس نرفتم اشتباه نکردم..

نمیدونم دیگر اهدافتون غیر از  لاغر شدن چی میتونه باشه..اما خوشحال میشم هر کسی که امروز رو شروع میکنه ..ازین انرژی دسته جمعی و این انرژی کائنات استفاده کنه و بیاد اهدافشو همین جا تو نظرات بگه تا همگی براش انرژی مثبت بفرستیم ..

با اینکه از کله صبح دوباره مشغول تمیز کاری بودم اما خیلی حس خوبی به امروز دارم..یه حس خاص..

برای تک تک شماهایی که با چشمهای قشنگتون این متن رو خوندیدو امروز رو قراره سنگ بنای عالی شدنتون قرار بدید انرژی مثبتم رو به سمتتون میفرستم..

"چاقی لعنتی"؛ یک بار و برای همیشه شکستت خواهیم داد..ما میتونیم ..من میدونم که میتونیم..

معصومه جون گفت امروز روز عشق ایرانی هاست..در ضمن یکشنبه است..میدونیدکه روز یکشنبه بهترین روزه از نظر ستاره شناسی برای کارهای مهم..

خوب همه اینها باهم جمع شده تو یه روز..میبینین چه انرژی داره امروز؟؟مگه ممکنه امروزشروع کنیم و نشه..

حتما حتما میشه..شک نکنید..برای کسایی که اضافه وزن خیلی زیادی دارن آرزوی صبر و راحتی مسیر دارم و برای کسایی که به هدفشون خیلی نزدیکن یا رسیدن هم آرزومیکنم تا همیشه در وزن تثبیتشون بمونن..

خدایا به همه ما و خانواده های ما و عزیزانمون سلامتی و آرامش بده که با دلی خوش و بدون بارفکری اضافی این مسیر رو تا انتها ادامه بدیم..خدایا به اراده امون و به حرکتمون برکت بده تا انگیزه ادامه درما همیشه به قوت خودش باقی بمونه..

خدایا فقط تو میتونی ما رو از شر این چربیهای زالوصفت نجات بدی که دارن عمرو جونی و شخصیت و سلامتی ما رو میمکن وروحمونو تخریب میکنن..



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | 11:53 | نگارنده : باران |
خیلی خسته ام ..از کله صبح دارم جون میدم ..کوهی از کارهای عقب افتاده رو انجام دادم ..لابلای اونها هم خرید روز موعود"۲۹ بهمن" رو انجام دادم..سینه مرغ خریدم..نون تست خریدم..خیلی کارهای دیگه کردم..رفتم کاغذ دیواری ببینم طرف میگه برای ۵ متر کاغذ دیواری که میشه ۶۵هزار تومن؛ ۶۰تومنم میگیرن میان نصب میکنن یعنی براشون فرقی نداره ۸ رول بگیری یا یکی..رولهاشونم ۵ متری بود..یه حساب کتاب کردم دیدم الان فایده نداره عجله ایی یه چیز چرت انتخاب کنم که بعدا پشیمون شم یا چشامو اذیت کنه..من برای این دیوار تصمیم دارم یه طرح سنگ که به رنگ اتاقم بیاد یا یه منظره زیبا از جنگل و آبشارداشته باشم که حس تازگی بهم بده..این شدکه قیدشو زدم رفتم ابزار فروشی و بتونه آماده و یه قوطی رنگ سفید و یه کوچولو رنگ مورد نظرمو با روغن زیر بتونه  خریدم و همچنین اون خرطومی که میره داخل فاضلاب..فکر کردم میتونم از پسش بربیام..دیروزم هواکش دستشویی مرحوم شدیه نوشو خریدم..کل کارهای بیرونم رو انجام دادم و اومدم خونه مرغها رو شستم و برای امروز و فردا یه خورشت بادنجون رژیمی عالی پختم..از همون ابزار فروشیه که الان ۷ ساله ازش خریدمیکنم خواستم یه لوله کش مطمئن بفرسته برام..هر چی خودم تلاش کردم نشد که نشدیعنی خرطومیه نمیرفت داخل چاهک فاضلاب تو دیوار..ننتیجتا لوله کش که اومد گفت قطعه خرطومی دیگه بدرد صاب بچه نمیخوره و یکی نو انداخت بازم نشد..دیدیم دوباره داره تو اتاق خواب آب میاداین شدکه گفت کار بیخ پیدا کرده..یعنی همون که میترسیدم سرم اومد..مجبورشد نصف دیوار رو بشکافه تا ببینه آب از کجا میاد..اون موقع بود که دسته گل جناب شوهر خواهر رونمایی شد..آقابا پیچ گوشتی کوبیده بوده به زانویی چاهک و سوزاخش کرده بود اندازه یه گردو..از همون جا بود که آب نشت میکرد..خلاصه که کل سر و هیکلمون و اتاق خواب شد گچ و گل و فاضلاب و اه اه اه..حالم بهم خورد..کل دیوار خیس خالی بود..الان در خدمت شما هستم با دستشویی اپن و اتاق خوابی اپن که بوی فاضلاب میده..خواستم کاری برای فردا نمونه ولی چه استقبال باشکوهی میشه ..امااتفاقات بداین روزگارهنوز باران رو نشناختن.. من که با این چیزها از رو نمیرم..فردا تنها چیزی که میتونه مانع شروع رژیم گرفتن و درس خوندم بشه جناب عزرائیله که بعید نیست بخاطراین روز سنگ بنا اونم بپیچونم قرارمو بذارم بعدش..چهارتا گونی نخاله از اتاق من اومد بیرون..خلاصه داستانی داشتیم ما امروز..دیشب که داشتم میخوابیدم یه لیست بلندبالابرای امروزم نوشته بودم..خداییش باورم نمیشد این همه طول بکشه..لوله کشی که اومدمردچشم پاک و منصفی بودو حتی یه دقیقه وقتشو تلف نکرد..حتی نخاله ها رو بردبیرون و جارو دستی کشیدو هواکشم نصب کرد..بهم گفته باید چند روز دیوار باز بمونه تا هوابخوره..پنجره ها هم بازباشه..چی میشد همه مردمی که باهاشون سرو کارداشتیم این جوری بودن؟؟ الان نصف دیوار آجریه و وسطشم سوراخه..بعدش به یه بنا باید بگم بیاد واسه تعمیرات..اگه اون رنگ نکردخودم رنگش میزنم..این بودداستان من و دیوار..بعدشم که خودم شروع کردم به جارو برقی کشیدن و دستمال کشیدن و شامپوفرش زدن واینا ..الانم دوش گرفتم و در خدمت شمام..

تا یادم نرفته بگم من ۳۰۰ گرم کم شدم..

نهارمم با عرض معذرت ۸ شب خوردم با این همه کاری که سرم ریخته بود اصلاگشنگی یادم رفت..

وای بچه ها حالامن چطوری امشب بخوابم تو این اتاق بوگندو که بوی نم میده..سوراخ دیواردستشویی رو با روزنامه میپوشونم..حالا خوبه دماغم زیاد حس نداره والا..

حال ندارم تشک بندازم تو هال یا برم اتاق  قلمبه..تازگیها یاد گرفته هر کی میره اتاقش بدوبدو میره دنبالش که نکنه خدای نکرده اسباب بازیهاشو بلند کنیم..داریم میایم هم دستامونو میگرده چیزی کش نرفته باشیم..

برم ببینم چی نوشتین دوسی جونهام..



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 | 23:51 | نگارنده : باران |
صبح جمعه همگی به خیر و خوشی و سلامتی

همه صبح جمعه میخوابن من عین خروس کله صبح پاشدم با اینکه شب قبل دیرخوابیدم..

یه روزی همین چند ماه پیشا داشتم تو وبهای مختلف رژیمی گروه شانون میگشتم..یهویی رسیدم به وب بهار ..بعدش یه شبه تموم وبش رو خوندم..خدای اراده بود..یه جورایی برای من بی انگیزه شد اسطوره..یه چیزیهاییش درست شبیه من بود..یه نیرویی به من میگفت کلید موفقیتم تو این وبلاگه..هرروززیزوروش میکردم..هی میخوندمش..دوباره و دوباره..بعضیا دیدید با یه کلمه متحول میشن؟؟منم این شکلی شدم..یک عمر شبا بیدار بودم و کل روز رو میخوابیدم (سیستم بدنم این شکلی بود)..تموم زندگیم از ظهر به بعد خلاصه میشد اما از بهار یاد گرفتم صبح های زود پاشم..منی که حرف هیچ کسی به گوشم نمیرفت ساعت ۴ صبح هر روز پامیشدم..همه انگشت حیرت به دهن گرفته بودن..بعدش کم کم زندگیم عوض شد..دیگه مرتب تر اومدم به این وبلاگ ..حتی یه مدت صبح ها میرفتم پارک نزدیک خونه ومیدویدم یا یه ساعتی پیاده روی تند داشتم..یعنی یه وبلاگ میتونه این چنین زندگی آدم رو زیرو رو کنه..همین جا ازش تشکر میکنم..بهار جونم یه مدت نبود و دیروز یه کامنت ازش دیدم و بینهایت منو خوشحال کرد..هر وقت من بی اراده شدم میرم از اول تموم نوشته هاشو میخونم..نه جادو کرد..نه لوس بازی داشت..خیلی ساده و منظم به اونچه میخواست در مدتی خیلی خیلی مناسب  رسید و حتی یاد گرفت چطوری تو همون محدوده نگهش داره..الان مدت زمان زیادیه که ننوشته بودو این دوباره نوشتنش و نزدیکی به عدد سنگ بنا گذاشتن یعنی همون "۲۹ بهمن" رو به فال نیک میگیرم..وقت کنم همین امروز دوباره کل وبش رو میخونم..تا همین جا هر چند کیلویی رو که کم کردم مدیون راهنمایی های بهار عزیزمم..

یادم نره تو این دنیای مجازی یکی دیگه هست که هر روز اومد بهم انرژی داد انگیزه داد..تشویقم کرد..برای کارهام خالصانه دعا کرد..سایه جونم  باتوئم دوسی جونم ..ممنون که این همه خوبی..



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 | 8:40 | نگارنده : باران |
گردهمایی ساختمون امشبه منم اشتباها فکر میکردم دیشبه..وقتی داشتم با خواهرم و شوهرش میرفتیم خونه اشون دیدم تو آسانسورنوشتن امشبه..واقعا باید به مغزم احسن گفت..برای همین کلیه کارهای مربوط به دیوار فردا انجام میشه..

دیشب یه کشف بزرگ کردم..علت ترکهای دیوار و ریزشش و خیسی موکت نزدیک اون مشخص شد..رفتم آب روشویی رو باز گذاشتم و اومدم تو اتاق خواب و دیدم بله حدسم درست بود و انگاردارن از تو دیوار با آمپول آبو به شدت میفرستن تو اتاق خواب..یعنی از خردادماه تا الان هر چی از روشویی استفاده کردم رفته تو دیواربعدشم اومدم تو اتاق خواب..حالمو بهم زد..دیشب تا صبح حالت تهوع داشتم..فکر میکنین دست گل کی میتونه بوده باشه؟؟

بله شوهر خواهر عزیز بنده که فکر میکنه در هر کاری مهارت داره و استاده..چند ماه پیش که زیر روشویی تو دسشویی چکه میکرد و نیاز به تعویض قطعه زیرش داشت که بعدا من یکی رو آوردم و اونو عوض کردو خوب شد رو چی کار کردن؟؟خرطومی فاضلاب روشویی که ازتو دیوار مشترک دستشویی و اطاق خواب بیرون اومده رو کشیدن بیرون بلکه شاید از اون بوده باشه..همین کارش مثل اینکه خرطومیشو از جایی یا پاره کرده یا ازاتصالاتش جدا کرده..خیلی وضعیت دیوار بی ریخت شده..کلا باید از اول تخریب بشه و گچ و رنگ و ...اومده ابرورو درست کنه چشمو زده کورکرده..چه میشه گفت وقتی لطف یکی باعث دردسر میشه..تازه مشکل رو حل نکرده هیچی یه دیوار در حال تخریب رو هم گذاشته رو دستم..

بازم جای شکرش باقیه از شوفاژی جایی نیست..اون دردسرش بیشتر ازینه..

بعداز درست کردن لوله فاضلاب یعنی با کندن دیوار..باید چند روزی صبر کنیم خشک بشه ..بعد که گچهای نهایی تبله کردکار گچ کاری و رنگ رو شروع کرد..رنگ روغنم که میدونین سه روزطول میکشه..هر روز یه دور تا خشک بشه..یعنی فکر کنم من یکی دوهفته ایی علاف این دیواره میشم..تازه بوی رنگش به کنار..خیلی از کار بنایی بدم میاد..تموم خونه رو با خاک یکسان میکنه..

دیشب شوهر خواهر تماس گرفته میگه کسی رو نیار من خودم میام درستش میکنم..گفتم قربون محبتت من مزاحمت نمیشم  یکی از داخل ساختمون میاد..میگه تو خوشت میاد پول اضافه بدی به مردم..!!



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 17:8 | نگارنده : باران |
امشب جلسه ساختمونه..مدیرها دارن عوض میشن..یه لیست بلند بالا نوشتن برای تعمیرات بیخودی ساختمون که به نظرم اصلا لازم نیست و خرج بیخوده..فکر کنم حسابی گوشمونو ببرن این بار..من نمیدونم وقتی ماتو راهروها چراغهای زمان دار داریم چراباید دوباره همه رو عوض کنن و سنسورداربذارن؟یا سردرخوشگلمونو میخوان عوض کنن یه شکل دیگه..کل پارکینگهای ۲ طیقه رو میخوان سیستمشو بهم بریزن..و خیلی چیزهای دیگه ..واقعا اینا خرج بی مورد نیست؟؟اونم مدیرهایی که دارن عوض میشن همچین نقشه ایی رو کشیدن..منم که عمرا تنهایی نمیرم بقیه بفهمن من مجردی زندگی میکنم..آخه چند تا واحد پسر مجرد خریده ..اینقدرم ماشالا این پسرها پررو شدن که خدامیدونه..یکی ازین پسرهای مجرد ساختمون که البته به نظرمیومد آدم متشخصی هم باشه یه بارکه اشتباهی تلفن من روخونه اون وصل شده بوداومده در زده میگه..اگه کاری چیزی دارین من هستما..در خدمتم..میخواستم بگم من چه کاری میتونم با شما داشته باشم؟؟

امروز تموم لوازم کامپیوترم با میزشو کشوندم ۲ متر کنار دیواری که قراره یکی بیاد ببینه..

به مدیر ساختمون میگم ببینه همون تعمیرکار شوفاژخونه میتونه این کارو بکنه؟اگه نتونست یکی دیگه رو خبرمیکنم..ولی زودتر جلوی دیواره رو خالی کردم که یه جارویی هم بکشم تا آماده باشه..امروز متوجه شدم زیر موکت نزدیک اون دیوار یه مقداخیلی جزیی آب جمع شده..فقط یه ته استکان بود..ولی دیوار حسابی ترکهای عمیق خورده و حتی گچ  رو به صورت شوره داده بیرون..

فردا زنگ میزنم ..امروز به تمیزکاریام میرسم..ازصبح دارم تو هال جوون میدم و جارومیکشم..

ادامه مطلب درمورد برنامه ریزی سه گانه و جدولمه که کمی طولانیه..هرکی حوصله اش نمیکشه نخونه..

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 | 14:50 | نگارنده : باران |
امروزنوبت چک آپ ماهیونه قلمبه بود..طفلی باید هم واکسن و هم ضد انگل و هم ضد هاری رو باهم میزد..شوهر خواهرم اومد دنبالمون و رفتیم  مطب همون دکتری که الان ۲ ساله قلمبه رو اونجا میبرم..دورهست اما دلم میخواد بهترین دکتر باشه..خود دکتره نبودو فقط منشیش بود ..واکسنهاشو زدیعنی این بچه طفلی ۳ تا آمپول نوش جون کرد و ناخنهاشم کوتاه کردو شناسنامه جدید براش صادر کرد چون قبلی از بس واکسنهاش رو نوشتن تو ش تموم شده بود..انتظار داشتم وقتی خود دکترنیست و ویزیت نمیکنه خیلی ارزونتر ازینا بشه و حتی بیشتر از همیشه بود..مثل اینکه گرون شدن به همه جا سرایت کرده؟؟دیگه تشویقی های سگها و غذاشون وارد کشور نمیشه..تموم قفسه ها خالی بود..نتونستم چیز دندون گیری برای این بچه بخرم..نمیدونم اینا چطوری ازین به بعد باید غذابخورن..حالاقلمبه زیادم به غذای مخصوص سگ توجهی نداره و صبح تا شب مرغ یا سبریجات بخوره براش کافیه..یه چند تا دونه تشویقی و ۳کیلو غذاشوخریدم فقط چون دفعه بعد که برم مطمئنا همینها هم نیست دیگه..از وقتی آوردیمش دایم بی حال بود و تب داشت و پوزه اشو میذاشت روی دست شوهر خواهرو بعدشم که رفتیم دنبال خواهرم ونک ،دست خواهرم شده بود بالشت قلمبه..وقتی مظلوم و ساکت میشه خیلی آدم دلش براش میسوزه.. 

از وقتی برگشتیم هیچی نخوردو بی حس بود ..خواهرو شوهرشم بخاطرقلمبه یه مرغ بریون گرفتن با مخلفات و اومدن اینجا عصرونه بخورن..ولی غیراز یکی دوتیکه خیلی کوچیک نخورد..

راستی چرا اینقدر همه جا شلوغ شده و ساعتها ماتو ترافیک میموندیم ..یعنی ترافیک قفل شده منظورمه نه ازین روونها..آدم تا مجبور نباشه به نظرم نباید بره بیرون..این وقته آدمه که گرفته میشه دیگه..بعدش من هر وقت از بیرون میام خونه سردرد شدید میشم بخاطرآلودگی هوا..دیگه بارون و اینام خیلی تاثیرنداره..ولی امروز بارش خوبی بود..

خلاصه بعدش من همش حس خواب آلودگی داشتم و دلم میخواست مهمونها زودتر برن و من شیرجه برم تو تختم که همینم شد..خواهرمم خسته بود و علی رغم شبهای دیگه زودتر رفتن و منم یه کمی خوابیدم ..الانم بیدار شدم در خدمت شما..فکر کنم سایه جونمو یه نمه نگرون کرده باشم که همینجا ازش عذرخواهی میکنم..



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 | 23:3 | نگارنده : باران |
بعداز امتحاناتم من یهو شروع به گرفتن رژیم نکردم چون تو اون دوره هر روز مقادیر زیادی کربوهیدرات به شکل نون و برنج خورده بودم فکر کردم یه هفته رو آزمایشی رو بدنم کار کنم ببینم با کدوم یکی ازینها بدنم بیشتر میسازه ..من قبلا تو رژیمم کاملا کربوهیدرات رو حذف کرده بودم اما تو این یک هفته فهمیدم برنج زیاد با بدنم سازگار نیست و  نون خیلی بهتره..مخصوصا علاقه خاصی به نون خشک پیدا کردم اما نون خشک کالریش خیلی بالاتر از نون تازه است بخاطرهمین یا باید کمتر ازش بخورم یا کلا نخورم..

ولی تصمیمم تو این دوره از رژیمم اینه که حتی شده یه تیکه نون رو تو رژیمم حتما داشته باشم..

تخم مرغ هم منبع پروتئین خوبی هست..یادمه زمانی که رفته بودم دکترتغذیه خیلی روی خوردن تخم مرغ تاکید میکرد..



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 | 13:26 | نگارنده : باران |
این هفته آزمایشی تاحدودی دستم اومد که چی بخورم و چی نخورم..برنج رو که کلا بیخیال میشم..نون رو حتما به برنامه غذاییم وارد میکنم..

سعی میکنم یه واحد میوه و یه سیب روزانه بخورم با یه لیوان شیر و یه فنجون ماست..

حتما تو برنامه غذاییم یه تیکه پروتئین با سبزیجات بخورم و از همه مهمتر خوردن تخم مرغه که حسابی منو ساعتها سیرنگه داشت و دوستشم داشتم..

بچه هایی که تو گروه بزرگ ۴ وزن کم کردید بهتون تبریک میگم..منم ۶۰۰گرم کم شدم..

غیر از بچه های گروه قبلیمون یعنی گروه ۸ با بقیه بچه ها خیلی آشنا نیستم و این یه کم سخت میکنه مسیرمون رو..به نظرمن سرزدن به همدیگه هر روز و هرروزیکی از روشها ی موفقیت گروهی هست..

حالا تا بخوام با بچه ها جورشم یه کم زمان میبره چون از بعضی از بچه های گروه من جایی حتی اثری هم ندیدم..

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 | 22:34 | نگارنده : باران |
دیروز روزآفم بودهم نهار و هم شام پیتزا خوردم دوتا دوغ خوشمزه با طعم نعنا هم خوردم..

اما امروز رفتم رو ترازو و شدم ۶۹.۲کیلو..نزدیکه اومدن خاله پریه و همینشم خوبه..انتظار نداشتم پایین بیاد..خریدها ی رژیمی هم انجام شد..امروز مرغ و گوشت و سبریجات و میوه جات خریدم..



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 | 2:31 | نگارنده : باران |
تازه اومدم خونه ..خواهرم یه سر اومد خونه ام..البته یه سر که چه عرض کنم..غذای رژیمی اینجانب به شیکم شوهر خواهر عزیز رفت چون داشتن غش میکردن از گرسنگی و چیزی نبود دم دست ..من هم خودمو با یه کاسه بزرگ ماست و کوکو سبزی که خواهرم خونه من پخت سیر کردم به انضمام ۳ کف دست نون لواش(قابل توجه سایه عزیز..)

الانم یکی تو اتاق قلمبه خسبیده و یکی روی مبل هال..من نمیدونم اینا چرا هنوزغذاهه پایین نرفته پای سفره بیهوش میشن..خیلی عادت بدیه خواب بعده غذاخوردن چون خون به سمت معده میره و برای اینکه صدمه نبینیم حداقل یه ربع باید بگذره..

ظرفها رو با حداقل صدای ممکنه و سرعت مورچه ایی شستم و الان در خدمت شمام..



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 | 18:8 | نگارنده : باران |
آدمهای زرنگ و موفق هفت روزهفته براشون هفت تا امروزه..

-من نمیدونم چرا این کارگرها ۱۰۰۰سالم تو یه خونه کارکنن بازم باید خودت بشوری و بسابی به دل خودت..بسی عرق ریختم..یه مقدار از قلمبه مینویسم تا حالم کمی بهتربشه..

عملیات شستشوی قلمبه و تختش و کلا پتو و بالش و ایناشم که غصه ام شده بود به اتمام رسید..من نمیدونم این بچه چرا اینقدراز آب میترسه..همش داشت بید بید بید میلرزید تازه بعدحمومش من این همه بهش تشویقی خوشمزه میدم بازم میترسه../

جدول ادامه مطلب 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 | 21:13 | نگارنده : باران |
بچه ها این هفته گروهمون ستاره بارون بود..آیسان..سایه..کیانا..مرجون..ستاره همه اتونو که زحمت کشیدید براش رو تبریک میگم

درضمن دهه عوض کردن کیانا از همه موفقیت آمیزتربودو شیرین تر..عزیزم به تو هم خیلی خیلی تبریک میگم.

آیسان خوشحالم که بازم تو گروه خودمونی..

مواظب خودتونو رژیمهاتون باشیدبرمیگردم..

ازین به بعد جدول درادامه مطلب قرارمیگیره..

سایه جونم جدولم خوبه؟ برو اشکالاتموببین چی رو دارم کم یا زیاد میخورم..حالا الان تازه دارم شروع میکنم بعدا سعی میکنم از همه گروههای غذایی بخورم..



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هفدهم بهمن 1391 | 10:20 | نگارنده : باران |
سلام بردوستهای رژیمی خودم..

آفرین به همتون که خوب پیش میریدو این هفته عالی بودیدمخصوصا سایه جونم با ۵۰۰گرم کاهش و کیانا جون با ۷۰۰گرم..پیشاپیش ستاره هاتونو تبریک میگم..

-درراستای آزمایش بدنم دیروزگفتم بذار تو غذای رژیمی که میپزم یه چندقاشق برنج هم اضافه کنم..

و همچنین گفتم بذار اولین روزیه حال اسیدی به خودم بدم که برای خوردن غذای رژیمی ذوق داشته باشم..برای همین یک بسته از آخرین بسته های بامیه نازنین کشیدم بیرون و یه خورشت بامیه  بامرغ و بدون روغن پختم..من نمیدونم چرا نمیتونم گوشت قرمز بخورم..هم زمان پختش زیاده و هم کمتر بهش علاقه دارم..از بوش بدم میاد..قلمبه هم بیشتر مرغ میخوره تا گوشت و عاشق سبزیجات از هر مدلیشه..گوشت تو فریزرمن اینقدر میمونه که من آخرش مجبورمیشم یه کم قلمبه بیچاره رو گشنه نگه دارم بعد به خوردش بدم..اگه میتونستم تو قیمه وقورمه سبزی هم مرغ استفاده میکردم بس که من پرروام..

خواهرم یه کاری داشت اومده دم درمیگه..از سر کار که برگشتم توی لابی یک بوی بینهایت خوبی پیچیده بود  تو دلم گفتم این مرد خوشبخت کیه  وقتی میره خونه این غذای خوش بو و یه خونه گرم در انتظارشه..که بعدش فهمیده مردخوشبختی درکار نیست و از واحدمن بوده..الحمدلله غذای رژیمی ما هم طرفدار پیداکرده و دل اهالی ساختمون رو برده..فکر کنم بخاطر ادویه کاری یا دارچین و اینها باشه والا من که دستپخت آنچنانی ندارم..گفتم تا   از دست نرفته یه پیش دستی از غذای نازنینم کشیدم براش تا نوش جان بفرمایند..یعنی مقداری از غذای امروزم بود..نوش جونش..همین شدوقتی غذاهه دونفرونصفی(نصفهه قلمبه است دیگه..تو خونه گاهی نصفه صداش میزنم) خورده شد بیشتر بهم چسبیدالبته کمیش مونده برای امروز..

یه چیز دیگه کشف کردم درخودم و اون اینه که قبلا از خیلی چیزها متنفر بودم و الان با لذت میخورمشون..

نمونه اش سویایی بود که روزهای قبل تو آب جوش یه ساعت با نمک فراوون خیسوندم و بوش اذیتم نکرد و بالذت خوراکش رو خوردم و حتی بیشتر از غذاهای دیگه سیرم نگه داشت..

حالا دارم این هفته آزمایشی رو بدنم کارمیکنم ببینم به چی بیشتر جواب میده همونو برای ۹ ماه انجام میدم..انگارمیخوام بزام نوشتم ۹ ماه..خوب تا یلدا میشه همون دیگه..

از پیشنهادات قشنگتون هم استقبال میکنم..

آهان یادم رفت بگم تصمیم دارم از اول اسفند که درسم شروع میشه یه واحد نون بذارم تو صبحونه هر روزم..تجربه به من ثابت کرده هر چی کمتر بخوری بدن به همون  کمه عادت میکنه و تایه کم میای لذت یه چیزی رو ببری زهرت میشه و وزنت میره به آسمون..

-تصمیم آخرم هم اینه که از جدول سایه جونم تقلب کنم و بذارم تو ادامه مطلب حالا یا جدول روزانه یاهفتگی..فکر کنم روزانه بهترباشه..

-این ابزارهایی که کنار وبلاگم گذاشتم رو میبینیدبا اینکه تعدادشون یه کم زیاد شداما من هر روز پیام کائنات رو از این طریق دریافت میکنم ..آخه دیگه دارم سعی میکنم اخبار نبینم و به تلوزیون وابسته نباشم..ازوقتی اخبارنمیبینم که پراز حس های منفیه احساس میکنم دغدغه ها و نگرونی های منم کمتر شده..به خودم میگم هرچی میخوادبشه،برای همه میشه یکیشم ما..برای همین اخباررو که مایه فکر به آینده است فعلا تحریم کردم و به همون اخبار علمی بسنده کردم..حال رو درمیابیم که وقتی رفت دیگه رفته..

امیدوارم هفته بسیار عالی رو درپیش رو داشته باشیدبا نتایجی درخشان..



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 16:36 | نگارنده : باران |
سلام برتمامی رژیم داران و سبزی خوران و میوه خوران و ورزشکاران ..

خلاصه برنامه من هم شروع شد..برنامه ریزی سه گانه هم به اتمام رسید اما بیش از اونچه  فکر میکردم طول میکشیدچون من باید برنامه ایی میریختم که درعین منعطف بودن نقص کمترو کارآیی بالاتری داشته باشه..برای همین از تجارب افرادبرتررشته ام که بدون کلاس رفتن نمرات برتر بودنداستفاده کردم..یعنی به یه عنوان دیگه ارواح رفته اشون در یک سال اخیر دوباره به این دنیا دعوت شدن..

رگباری اونچه  فکر میکردم میتونم ازشون بپرسم تو این ۲روزه پرسیدم و چه موقرومتین پاسخگو بودن..کاش من هم یاد بگیرم اگه یه روز تو جایگاه اونها بودم(خدارو چه دیدی؟؟)به همین شکل به آیندگان کمک کنم..آهان ارواح خواهره رو هم به ارواح مابقی اضافه کنید چون ایشون هم رتبه برترهمین رشته بودن یه سالی نه خیلی دور..فکرکنم وقتی شماره من روی تلفنش میوفتاد با تنی سیخ سیخی جوابمو میداد..آخه خیلی مشغله داره و کل هفته نمیشه پیداش کردمنم روزجمعه ایی دستگیرش کردم که داشت میرفت موهاشو رنگ کنه و مجبور شدیه کنفرانس آزاد این شکلی بده برای من..

از رژیم بگم ؛ با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ۲۰۰ گرم وزن کم شده رو اعلام میکنم..خدایش بیامرزاد..

همونجارو ترازودوتا چک خیالی نرو ماده به گوش خودم نواختم و گفتم باران..باران..به خودت بیا..فقط ۲۰۰گرم مونده تادهه بالایی ها..

خوب این نتیجه رژیمی نبودنه و پیاده روی نداشتنمه ..بااینکه من حواسم به خوردنم بود کم بخورم و لی خوب درسم  نداشتم پس گام شمارو پیاده رو ی هم تعطیل دیگه..

حالاخوب شددهه ۷۰دوباره خفتم نکرد که بعید میدونم روحیه ام حالاحالاها برمیگشت..

از امروز دوباره رژیمی هستم..یه کم پیاده روی هم دارم و هر روز بیشترش میکنم..بعدم ورزشهای دیگه رو اضافه میکنم ..هر جا بدنم باهام همکاری کنه..میخوام این هفته ببینم بدنم به چه رژیمی و چه روشی جواب میده همونوانجام میدم..چای دارچین عسل و قهوه تلخ و شکلات تلخ و چای سبزهم به راهه..فقط باید یه خرید سبزیجاتی و مرغی جاتی اساسی(این قلمبه قاتل این یه قلمه) انجام بدم که خودمو ببندم به توپ رژیمم تا عیدببینم به لقمه کوچیکی که تو برنامه ریزیم گرفتم واسه خودم تا عید میرسم یا نه..!!

تو این مدت استراحت کردم و خیلی خوب بود..هدف اول من آغاز سال ۹۲ هست..

برای دوست داران قلمبه بگم که چتریهای این بچه بلند شده و دست گلم زیاد معلوم نیست و همه میگن بامزه شده قیافه اش..درست مثل دختربچه های سه ساله که موهاشون این شکلیه شده..خوب ماکه فسقلک نداریم مجبوریم عقده های فسقلکی هامونو(سایه جون سلام علیکم)این جوری تخلیه الکترونی کنیم دیگه..

درضمن ممنون تموم دوستان عزیزی هستم که برای برنامه ام آرزوی برکت داشتن..

این آرزوی متقابل من برای تک تک شماست..

 حالا همه با هم یک..دو..سه..رو!!

پیش به سوی نتیجه برتردر نوروز۹۲..

 



تاريخ : شنبه چهاردهم بهمن 1391 | 14:19 | نگارنده : باران |
دیشب باپررویی تموم با اینکه شب قبلش ۲ ساعت خوابیده بودم بخاطر امتحانم،تا۴.۵صبح دوباره بیدارموندم..ازرونرفتم من..تموم خونه رو دستمال کشیدم و جاروبرقی کشیدم و ۲تا کوه لباس روشن و تیره رو شستم..تموم ریخت و پاشهای ایام امتحانات رو جمع و جورکردم..از همه مهمتر ویندوزی که چندماه بودمشکل پیدا کرده بودو این دوهفته حاد شده بودرو درستش کردم..اینقدرفایلامو ازاین هاردبه اون هاردکردم تا بالاخره تونستم فایلهای درایو سی رو خالی کنم و فرمتش کردم..به نظرمیاد مشکل حل شده..خداروشکر..الان حس خیلی خوبی دارم..دوروبرم تمیزه..فعلاتو مودافسردگی نیستم..کتابهاموبرای امتحان بزرگه که چندماه دیگه است آماده کردم..کمبودو کاستیهاشویادداشت کردم تا درفرصتی مناسب برم انقلاب تهیه کنم..امروزم وقتم به برنامه ریزی برای سه جنبه زندگیم طی میشه..یعنی درس و رژیم و خونه تکونی..من نمیخوام هیچ کلاسی رو میلیون میلیون پول بدم ..میخوام به خودم تکیه کنم  و توکل کنم به خدا..اما بایدتو این مسیر برنامه ریزی داشته باشم..درس رو از اول اسفند به امیدخداشروع میکنم..رژیم رو از شنبه و میخوام تا شب یلدای سال بعد به خوش هیکل ترین شکلی که بدنم میتونه فرم بگیره برسم..تو این راه مصمم ..میخوام وقتی میرم نتیجه اون آزمون بزرگه رو ببینم آرزونکنم چراچاقم و کاشکی بهتر تلاش میکردم..میخوام هیشکی از آینده گان ندونن من گذشته ام چاق بودم..بدنی خواهم ساخت که همیشه تو عکسهابهترین باشه و بادیدنش لذت ببرم ..

خدایااراده از من ..برکت ازتو..هم تو درسم و هم رژیمم..به من و خانواده ام آرامش بده وسلامتی و دل خوش تا بتونم باخیالی راحت به اونچه میخوام برسم..

از اول اسفندشروع میکنم خوردخوردکارهای خونه تکونیمو انجام میدم..سال قبل دیوارهام شسته شدامسال نمیخوام بشورم..کسی رو هم نمیگم بیاد..خودم کالری میسوزنم و به دل خودم کارهامو انجام میدم و کمتر هم حرص میخورم..البته باید ببینم کارهای بنایی دیوار اتاق خواب و رنگ بعدش چقدرطول میکشه و مشکل از فاضلاب رو شویی پشت دیواره است یا ترکیدگی و نشتی شوفاژه ..آخه خردادماه کل سیستم لوله کشی سردو گرم خونه عوض شد..یه ترکیدگی عمیق درست وسط درسهام ایجاد شده بودکه مارو ازکارو زندگی انداخت..نمیدونم این ترکیدگی عمیق دیوار ازنم کشیدنم شایدباشه..ولی ترک دیوار تو عرض دیواربه ارتفاع یک مترهست و چرا فقط همین یک دیوار این شکلی شده؟؟بایدیکی رو بیارم که تشخیص بده مشکل از کجاست و درضمن بنایی هم بلدباشه مثل لوله کش قبلی نباشه که بگه من بلد نیستم و ول کنه بره....اینا که حل شه بعدش پروژه خونه تکونی  شروع میشه..

میخوام تا شب یلدا زحمت بکشم وهر صبح که بلندمیشم به کارهای همون روزفکرکنم..

دوستان شماهم برای برنامه طولانی مدت من آرزوی برکت کنید..ممنونم ازهمتون و امیدوارم تک تک شمایی که این نوشته ها رو میبینیدخدابه برنامه هاتون و به تلاشتون برکت بده و هر چه زودتر به اون چیزی که دارید براش زحمت میکشیدبرسید..

 



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 | 12:54 | نگارنده : باران |
بالاخره امتحانات تموم شد و امروزآخریش برگزار شدو راحت شدم..فقط خیلی خیلی کمبود خواب دارم..دیشبم ۲ ساعت بیشتر نخوابیدم..فک کنم عین اصحاب کهف یه ۳۰۰سالی بدنم به خواب نیاز داشته باشه..

خوشحالم برگشتم..اولین کارمم گذاشتن این پست بودکه همتونو از نگرونی دربیارم..یه مدتیه  تا کامپیوتر رو روشن میکنم هی میگه فلان روزمونده تا نسخه خریداری نشده از سیستم حذف بشه..امروزم آخرین روز روزشمارشه..گفتم قبل ازاینکه کامپیوتر کلا بترکه یه پست بذارم خبر بدم..کامپیوترم حافظه اش پره و نمیدونم چطوری یه درایو خالی کنم..فضاندارم اصلادلمم نمیادهیچی رو پاک کنم..برای من عوض کردن ویندوزیعنی آخر ستم..کلی بعدش باید آدرس جدیدبدم و برنامه جدیدنصب کنم..خوب کل سیستم میریزه به هم دیگه..این ای دی اس الم بعده نصب ویندوز جدیدهمش بازی داره واسه ما..حالاببینم تا این روزشماره صفرنشده میشه عوضش کنم امروز؟؟وای خدای من امروز بایدلباسامم بشورم..خونه رو مرتب کنم..جارو بکشم..غذادرست کنم..یه عالمه هم بخوابم..یعنی میشه..!!تا اونجایی که بتونم انجام میدم..قدرت انسانها نامحدوده..ما تو یه شب ۴۰۰صفحه درس خوندیم..یعنی توانایی آدم بیش از اینهاست..

یه تشکر ویژه و خاص دارم از سایه عزیزم بخاطر تموم مهربونی هاش و همدلی هاش و لطف هاش و اینکه هر روز میومد یه کامنت بهم میداد با اینکه میدونست نمیتونم جواب بدم یا شایدنخونم..آخه یه دل چقدر مهربون میشه دختر؟؟ممنونم ازت..کلی باهر کلمه ات انرژی گرفتم..

گروهمونم که کن فیکون شده الحمدللا..فکر کنم گروه ۴ هستیم دیگه..اما این گروه بندی ها زیاد مهم نیست..مهم هدف هممونه که یکیه و اون تناسب اندامه و رسیدن به وزن سلامتی..پس کنارهمدیگه با اقتدارجلومیریم و پدرهرچی اضافه  وزن و چربی  پدرسوخته رو درمیاریم..

هستین دیگه...!!

از خودم بگم که یه نمه چاق شدم یعنی ۴۰۰ گرم..بیش ازینا البته انتظارشو داشتم..ولی خوب خوبم پیاده روی کردم و وقت کنم میام عددهای گام شمارمو میذارم..دیگه روزهای آخر کف پای چپم تاول زدو دیگه گام شمار میدیدم میخواستم بالابیارم..

امتحاناتم به لطف دعاهای شما مخصوصا سایه مهربونم عالی شد..جالبه امتحان امروزهنوزخشک نشده نمره اش اومد..شایدچون روز آخری بوداین کاروکردن..

تصمیم دارم ازشنبه رژیم رو شروع کنم..بعدش احتمالا بنایی هم دارم ..

از همه شما دوستای خوبم که تو این مدت اومدین و برام کامنت گذاشتین اما نتونستم جواب بدم اولاتشکربعدش عذرخواهی میکنم..ممنون که به یادم بودید..

تا بعد..

--

بعدا نوشت:بین این همه کارمرغ قلمبه بدبختم سوزوندم..حالایه قابلمه کاملاسوخته هم مونده رو دستم..کم کارداشتم آخه..بیااینم از حواس ما..ازوقتی گذاشتمش هی گفتم بذارآبش بجوشه حرارتشو کم میکنم..آخرم شداین..

بچه هایی که تجربه دارین قابلمه سوخته رو چطوری تمیز میکنن..تفلون بوده  یه مدتیه این جوری شدن دوتا قابلمه ام..یعنی هنوز دست گل های قبلیم آثارش روش هست و خوب تمیز نشده..سرکه زدم..نشد..۲روزخسوندم..یه هفته خیسوندم..نشدکه نشد..حالاشما اگه چیزی به ذهنتون میرسه منم بی نصیب نذارین..ممنون میشم راهنمایی کنین..



تاريخ : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | 11:40 | نگارنده : باران |
PitaPata - Personal picturePitaPata Dog tickers